تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

داستانکهایی درباره شهید شریفی

ما بر حقیم

در عملیات والفجر 3، وقتی که نیروهای خودی ارتفاعات کله قَندی را گرفته بودند، دشمن از سمت چپ ارتفاع قلاویزان تکِ سنگینی را شروع کرد، باباشریف در سنگر نشسته بود که خبر رسید دشمن دست به حمله زده است و الآن است که شهر مهران را تصرف کند، باباشریف گفت: «ناراحت نباشید، من چایم را می خورم، انشاءالله پدرشان را در می آوریم!» سپس با عزم راسخ حرکت کرد و گفت: «نیم ساعت بعد به فلان منطقه برایم مهمات بفرستید.» همه تعجب کردیم، مگر امکان دارد که به این سرعت بتوان دشمن را عقب راند، او گفت: «اگر ما بر حق هستیم، قطعا از اینها بیشتر هم جلو خواهیم رفت.» پس از گذشت نیم ساعت، صدای دلنشین او شنیده شد و از همان نقطه ای که قبلا گفته بود، تقاضای مهمات کرد.


چریک پیر

هلیکوپتر عراقی بالای سَرِ ما می‌چرخید. در هر چرخی که می‌زد، غافلگیرانه خط را می‌شکست و چند نفر به شهادت می‌رسیدند. فرمانده‌ی محور کلاشش را به دست گرفت و آن را نشانه رفت. در راهِ برگشت یک تیر از اسلحه‌ی فرمانده شلیک شد و هلیکوپتر پشت خاکریز زمین خورد و منفجر شد. بعد از آن، لقب «بابا شریف» به «چریک پیر» تبدیل شد.


در آخرین دیدار

- خداحافظ! این بار که بروم...

این حرف را به همه گفته بود. محمد ابراهیم مردِ جنگ بود. بارها عملیات کرده بود، بارها رفته بود و برگشته بود. این بار هم مانند تمام دفعات دیگر. هفت هشت مرتبه هم که زخمی شده بود و سلامت از بیمارستان به جبهه اعزام شد. اما زمستان 65 در کربلای پنج خبر شهادتش به خانه آمد. او قبل از عملیات گفته بود که می‌روم.


صورت و سیرت

- بابا شریف چی کار می‌کنی؟

- جلوی تک دشمن رو می‌گیرم.

- از صبح آر‌پی‌جی به دست نشستی اینجا. زیر آفتاب و این دود، برو داخل سنگر یه نگاهی به خودت بنداز تو آینه.

- صورتم چیزیش شده؟

- بدجوری سیاه شده.

- قلبم چی؟


فقط برای خدا

شناسایی بود. عراقی‌ها دو قدمی ما بودند. نفس می‌کشیدیم صدایش به گوش آنها می‎‌رسید. بابا شریف هم به عنوان فرمانده آمده بود و به ما دلگرمی می‌داد. یک دفعه کف دستهایش را به خاک زد و تیمم کرد. با چشمان باز و متعجب نگاهش می‌کردم. چند قدمی از ما فاصله گرفت و به نماز ایستاد. رفتم جلو و متعرِّض شدم و گفتم:

-  این چه حرکتی است؟

بابا شریف انگشت اشاره‌اش را به طرف آسمان گرفت و چشمانش را بست و گفت:

- اگر برای خدا نماز بخوانی، محو می‌شوی، گم می‌شوی... کسی تو را نمی‌بیند.


داستانکهایی درباره شهید ابراهیمی

 

روزی‌ برای‌ مرد شدن

مدرسه که تعطیل شد، یک نفس دوید تا خانه. کیفش را پرت کرد گوشه‌ای. بعد رفت سر حوض و دست و صورتش را شست. دست آخر سرش را تا گردن کرد توی ‌آب. بعد هم نشست روی‌ لبه‌ی ‌حوض آب. نمی‌دانست چطور به پدرش بگوید. می‌دانست که او مخالفت می‌کند اما چاره ای ‌نبود .

سر شام، همه جمع بودند. سیدعلی ‌آرام نشست کنار سفره. همه مشغول خوردن شدند اما او تنها با غذا بازی ‌می‌کرد. نمی‌دانست سر صحبت را چگونه با پدر باز کند. نامادری‌ متوجه اوضاع شد، آرام به پدر اشاره کرد. پدر رو به سیدعلی‌ گفت:

- علی، بابا طوری‌ شده؟ چرا غذایت را نمی‌خوری؟

- نه بابا، چیزی‌ نشده، گرسنه نیستم .

- اما انگار می‌خواهی ‌چیزی ‌بگویی. توی مدرسه طوری ‌شده؟

- نه، من دیگر از فردا مدرسه نمی‌روم .

پدر تمام ماجرا را فهمید اما به روی‌ خود نیاورد. صبح روز بعد، سیدعلی ‌مشغول کار شد.


ما هم بنده‌ی‌ خداییم

با ارتش عملیات مشترکی‌ داشتیم. سیدعلی‌ به خط رفته بود تا سری ‌به نیروها بزند. من هم آمده بودم سنگر فرماندهی‌ را تحویل بگیرم. سنگری ‌که فرش سه‌درچهار و ملحفه‌های ‌سفید و کولر و رادیو داشت و سقفش را با الوار تقویت کرده بودند، تحویل گرفتم. تمام سنگرهای‌ فرماندهی ‌ارتش به همین شکل بود. می‌دانستم اگر سیدعلی ‌بیاید و این اوضاع را ببیند، زمین و زمان را به هم می‌ریزد. فرش و کولر و رادیو را گوشه‌ای ‌جمع کردم و ملحفه‌ها را رویشان انداختم. سیدعلی ‌آمد و نگاهی ‌به سقف انداخت و گفت:

- ما چه فرقی‌ با بسیجیهای ‌لب خط داریم که سقف سنگر ما باید چوبی ‌باشد و سقف آنها خاکی. ما هم بنده‌ی ‌خداییم.

سرم را پایین انداختم و حرفی‌نزدم!


خطر انفجار

عملیات کربلای‌ پنج، سه روز بود که شروع شده بود. در این مدت ندیدم سیدعلی ‌حتی چشم روی هم بگذارد. خشاب‌هایم تمام شده بود. رفتم سمت سید و تقاضای ‌مهمات کردم. دستش را به‌طرف وانت تدارکات دراز کرد. دو قدم که رفتم دیدم با سرعت خودش را به وانت رساند. گالُنی‌کنار جعبه‌ی‌ مهمات بود، آن را برداشت و خودش را سیراب کرد. راننده‌ی وانت که این صحنه را دید، به‌سَر زَنان جلو آمد و گفت:

- سید، اینهایی‌که خوردی ‌بنزین بود!

حالِ سید به‌هم خورد و او را برای ‌معالجه به پشت خط منتقل کردند. شهید شریفی‌ که دوست صمیمی‌ او بود به شوخی‌گفت:

- خوب شد تَرکِش نخورد وگرنه منفجر می‌شد!!!


اخبار غلط

معبری ‌باز شده بود و نیروها در حال جابجایی ‌بودند. سیدعلی‌ دستور توقف داد و سه آر‌پی‌جی‌زن را جدا کرد و با خود به کناری‌ برد و گفت:

- بالای ‌تپه یک سنگر عراقی‌ است که تیربار دارد. هروقت اشاره کردم، به نوبت شلیک کنید.

سیدعلی ‌دو بسیجی ‌دیگر  را هم با خود همراه کرد. با اشاره‌ی ‌او آرپی‌جی‌زن‌ها شلیک کردند. تیربار عراقی ‌رگبار را به سمت آتش گلوله‌ها گرفت. سیدعلی ‌و دو بسیجی ‌سینه‌خیز تپه را بالا رفتند. در این هنگام سرباز عراقی‌ سمت شلیکش را عوض کرد و سید را زیر آتش گرفت. دو بسیجی ‌نارنجکهایشان را داخل سنگر پرتاب کردند و تیربار را از کار انداختند. وقتی ‌بالای‌ سر سیدعلی ‌رسیدند، متوجه شدند که نفس نمی‌کشد. خبر شهادت سیدعلی‌ بین نیروها پیچید. او را به معراج بردند و نامش را در لیست شهدا ثبت کردند و جسدش را داخل پلاستیک پیچیدند که ناگهان انگشتِ پای ‌سید تکان خورد و به هوش آمد! خبر سلامتی ‌سیدعلی‌ خیلی ‌زود پخش شد و روحیه‌ی ‌نیروها تقویت شد.


یک شباهت عجیب

رقیه سه ساله شده بود. مادرش چند روزی ‌بود که اضطراب داشت و احساس نگرانی ‌می‌کرد. یاد حرفهای‌ همسرش افتاد. روز تولد بچه، سید نبود. وقتی ‌برای‌دیدن رقیه، چند روزی‌ مرخصی ‌گرفت و به مشهد آمد، حرف عجیبی ‌زد. او را بوسید و بعد گفت:

- وقتی ‌رقیه سه ساله بشود، من هم به آرزویم خواهم رسید.

سکینه‌سادات وانمود کرد که متوجه حرفهای ‌شوهرش نشده است و پرسید:

- یعنی ‌چه؟ من نمی‌فهمم! پیشگویی‌ چه چیزی‌ را می‌کنی‌؟

سیدعلی‌ پاسخ داد:

عمر دست خداست. اگر قبول کند، سه سالگی ‌او من هم شهید می‌شوم!

رقیه سه ساله شده است. روزهای‌ سختی‌ است و خبرهایی‌ از عملیات بزرگی‌که شروع شده است، می‌رسد... .

 

 

 



پیج رنک گوگل